چی نپوشیم؟
سه شنبه, 03 فروردين 1395 ساعت 20:41

چه جوری نذارم زندگی ام تند تند بگذره؟

این مورد را ارزیابی کنید
(10 رای‌ها)

از اول عید تا حالا چند بار با خودتون گفته اید ای دل غافل! یه روزش گذشت! دو روزش گذشت!! چشم به هم زدیم سه روزش گذشت!!! از پارسال تا حالا چند بار با خودتون گفته اید اصلا نفهمیدم تابستون چه جوری گذشت؟ کلا از پاییز امسال هیچی نفهمیدم؟ اصلا سال نود و چهار عین برق و باد گذشت؟

 

تا حالا براتون پیش اومده راجع به سن یه نفر بگین  اووووووه اون که پنج، شیش سال از من بزرگتره، نزدیک سی سالشه!!! بعد یهو یادتون بیاد که خودتون پارسال سی سالگی رو جشن گرفتین؟ و یهو درک کنین که تو ذهنتون هنوز بیست ساله یا بیست و پنج ساله یا دبیرستانی یا مجرد مونده این؟ تا حالا شده از صبح از خواب که پا می شین به اندازه یک لحظه، کسری از یک ثانیه از شنیدن صدای بچه توی خونه تعجب کنین؟ و بعد عین برق و باد یادتون بیاد که شما مامان خونه هستین؟ تا حالا شده سرکار از شدت خستگی و استرس فقط به لحظه ای فکر کنین که می رسین خونه و می خوابین، ولی وقتی رسیدین خونه توی تخت تا صبح به کارتون و استرس هاش فکر کنین و براش برنامه ریزی کنین و خوابتون نبره؟

 

3

 

من خودم خیلی اینجوریم. یا در حقیقت باید بگم خودم دارم سعی می کنم این موضوع رو در خودم برطرف کنم. می دونین؟ یکی از دلایلی که مردم از بالا رفتن سن فراری هستن اینه که گذشت عمرشونو حس نمی کنن. اینه که عین برق و باد می گذره. یعنی چون حواسمون نیست و در یک خلسه پر شتاب داریم جلو می ریم، گذر عمر رو احساس نمی کنیم. همینه که سر سی سالگی فکر می کنیم الان بیست سالمونه. سر چهل سالگی یادمون می افته عین چهارده ساله ها لباس بپوشیم، سر پنجاه سالگی دپرس و افسرده و دق مرگ می شیم.

 

یعنی در واقع اگر به شکل واقعی گذر عمرمون رو حس کنیم، لحظه های غم و شادی رو حس کنیم، همه تولدهامون یادمون بمونه، مناسبت های خاص و تکرار نشدنی مثل روز فارغ التحصیلی، روز عروسی، روز تولد بچه مون و... رو دونه دونه با تمام وجود حس کنیم، دیگه چرا از بالارفتن سنمون وحشت داشته باشیم؟ خوب همه اینجاییم که زندگی کنیم. و اگر جوری زندگی کنیم که حسش کنیم، اگر همه خنده هایی که باعث می شه دور لبمون خط و چروک بیفته رو با تمام وجود به یاد بیاریم، اگر همه گریه هایی که دور چشمهامون خط می اندازه و همه اخم هایی که روی پیشونی مون چروک می اندازه رو آگاهانه حس کرده باشیم، دیگه یه روز جلوی آینه وحشت نمی کنیم که این کیه دیگه!!! این پیرزنه کیه؟ من که یه دختر جوونم! این کیه توی آینه؟ به نظر من رمز بالارفتن سن با آرامش اینه که تا جایی که می تونیم حس ها و تجربه هامون رو با تمام وجود در آغوش بکشیم و خوب و بدشون رو بپذیریم. یه جورایی کوله بارمون پر باشه از تجربه تا واقعا حس کنیم زمان گذشته و جوونی کرده ایم و حقمونه که دیگه پیر شیم.

 

یه جور نهضت یا حرکت چند ساله توی دنیا راه افتاده به اسم مایندفولنس Mindfulness یا مایندفول Mindful بودن، یا حضور در لحظه. امروز می خوام درباره این حرکت یه کمی براتون توضیح بدم، چون حس می کنم مایندفول بودن یا حضور در لحظه می تونه تا حد زیادی به ما کمک کنه که زندگی مون رو زندگی کنیم.

 

4

 

من نمی خوام از اون شعارها بدم که هر لحظه فعال و اکتیو و مثبت و... باشید. اون سرجاش. اما لحظات زندگی، چه خوب و چه بد، باید حس بشن تا ارزش گذشتن داشته باشند. همین الان، نگارا، استاپ! لحظه ای ایست کردم و به خودم در حال تایپ کردن این جملات از بیرون خیره شدم. پشت میز کامپیوتر نشسته ام، بلوز بنفش تیره و شلوار طوسی کمرنگ نرمولی پوشیده ام. کللللی قوز کرده ام که الان صافش کردم! من، نگارا، امروز، 3 فروردین 95 اینجا نشسته ام و دارم مطلبی برای شما می نویسم. حس کی بورد زیر دستم. دست می کشم روش. دکمه های کی بوردم کمی سفته. موبایلم جلومه و چند دقیقه یکبار تلگرامم رو چک می کنم چون عزیز مسافری دارم که امشب می رسه. هیجان زده ام! باز قوز کردم!

 

این یک لحظه از زندگی من بود. حسش کردم، چون بهش فکر کردم. نه شیرین بود، نه تلخ. نه مثبت نه منفی. اما حسش کردم. به اندازه این لحظه دلم میاد پیر شم چون دیدم که گذشت.

 

2

 

مفهوم مایندفول بودن کمی از این گسترده تره، ولی همین قدرش برای ما کفایت می کنه. همین قدرش کافیه. در هر لحظه، هر چند بار که یادمون اومد، یکهو یه استاپ کنیم و خودمون رو نگاه کنیم. من یک دخترم که ولو شده ام روی تختم و دارم مطلب نگارا رو می خونم، کمی سردمه، ملافه رو زیر صورتم حس می کنم، نرمه. حالم چه طوره؟ بد نیستم. کمی دلتنگم اما در کل حالم بد نیست... من یه مادرم که در حال آشپزی توی گوشی ام دارم مطلب نگارا رو می خونم. لباسم نامرتبه. اینقدر بچه ام گریه کرده که می خوام سرم رو بکوبم به دیوار. امروز روز بدیه. حالم خیلی خوب نیست. نفس عمیق می کشم و کفگیر رو توی دستم حس می کنم. فلزش خنکه.

 

همین که یک مرتبه در هر حالی، چه خوب و چه بد استاپ کنیم و یه نگاهی به خودمون بندازیم، به خصوص اینکه هر چی اطرافمونه رو یه لمس فیزیکی بکنیم، کمک می کنه ذهن ما اون لحظه رو با ارزش ثبت کنه. به جز اینکه در کل به آرامشمون کمک می کنه چون هر چیزی رو که هستیم پذیرفته ایم، به ما کمک می کنه گذر عمر رو حس کنیم. فقط یک لحظه کافیه. شاید در طول روز یکبار یادمون بیفته، شاید پنج بار. همین که آگاهی داشته باشیم و خودمون رو مجبور کنیم که هر از گاهی به شدت به طور فیزیکی لحظه ای که توشیم رو حس کنیم خیلی خیلی کمک می کنه. این برنامه سال نوی منه و به شما هم پیشنهادش می کنم: بیاین امسال مایندفول تر باشیم. بیاین امسال بیشتر در لحظه حضور فیزیکی داشته باشیم. بیاین نذاریم یه سال دیگه از عمرمون مثل برق و باد بگذره.

 

  • وقتی مایندفول باشیم، حرف دیگران در ما کمتر تاثیر می گذاره، چون به حس واقعی خودمون برمی گردیم. اگر کسی از لباسمون یا هیکلمون بد گفت، ولی حس خودمون خوبه، کامنت اون شخص رو می ریزیم دور.

 

  • وقتی مایندفول باشیم، دیگران رو کمتر آزار می دیم چون در لحظه یکهو به خودمون میایم و حس طرف مقابل رو به دقت می بینیم و حرف های نسنجیده نمی زنیم، چون آزار دیدن شخص مقابل رو مشاهده می کنیم.

 

  • وقتی مایندفول باشیم، یاد می گیریم کم کم احساسات خودمون رو تحلیل کنیم و بر اساس اونچه واقعا در درونمون می گذره زندگی می کنیم. نه اونچه بهمون می گن. نه اونچه ازمون انتظار دارن. با حضور در لحظه کم کم کشف می کنیم اصلا ما کی هستیم. چه اخلاقی داریم، چی ناراحتمون می کنه و چی خوشحالمون می کنه.

 

  • وقتی مایندفول باشیم، عمرمون الکی الکی و به سرعت برق و باد نمی گذره. لحظات رو ثبت می کنیم و برای زمانهای گذشته زندگی مون اسنادی توی ذهنمون داریم که به خودمون نشون بدیم.

 

5 

 

چه جوری مایندفول باشم؟

 

- خودتون رو صدا کنین.

- به خودتون جواب بدین.

- با قدرت لامسه تون حس فیزیکی اون لحظه رو ثبت کنین.

- یا با قدرت ذهنی تون حس روحی اون لحظه رو ثبت کنین.

 

 

از کجا شروع کنم؟

 

در قدم اول یکی از فعالیت های روتین روزانه تون رو انتخاب کنین، مثلا صورت شستن یا مسواک زدن. از حالت روتین درش بیارین. از اول تا آخر این حرکت رو به خوبی حس کنین. خودتون رو صدا کنین و به خودتون جواب بدین. مسواک رو قبل از وارد کردن به دهانتون خوب نگاه کنین. خمیر دندون رو خوب بو کنین. دسته مسواک رو حس کنین، رشته های سر مسواک رو توی دهنتون حس کنین. بهش فکر کنین. حس تمیزی بعدش رو یک لحظه به درونتون بکشین.

 

در مرحله بعد هر روز از خواب که بیدار می شین یک لحظه توی جاتون نشسته بمونین و خودتون رو صدا کنین. به خودتون جواب بدین. دستتون رو روی ملافه و بالش و تخت بکشین. حستون رو بررسی کنین. خوب، بد، خوابالو، عصبانی، خسته، سرحال. بعد پاشین برین به زندگیتون برسین.

 

در مرحله پیشرفته تر برای یادآوری به مایندفول بودن یک دستبند ساده کوچیک در حد یه کش یا بند رنگی به دستتون بندازین و هر وقت دیدینش خیلی سریع و کوتاه یک جلسه یک لحظه ای برای خودتون برگزار کنین. خودتون رو صدا کنیم، جواب بدین و حس لامسه رو به کار بندازین.

 

و برای همیشه سعی کنین روزی یک لحظه جدید رو به برنامه حضور در لحظه تون اضافه کنین. هر روز یه حس تکراری رو دوباره کشف و احساس کنین. حموم رفتن، مسج دادن با گوشی، غذا درست کردن، بحث و دعوا با همسر، تلفن با دوست و آشنا، تاکسی سوار شدن، رانندگی کردن، مسیر پیاده همیشگی رو رفتن و...

 

یادتون باشه هر جلسه مایندفول بودن رو خیلی خیلی کوتاه برگزار کنین. ذهن ما حوصله لوس بازی نداره. فقط یک لحظه. در حد اینکه خودتون رو صدا کنین، جواب بدین و کمی با حس لامسه تون اطرافتون رو به طور فیزیکی ثبت کنین و یا با ذهنتون حس درونی تون رو تحلیل و ثبت کنین.

 

6 

 

- نگارا!

- بله؟

- چه خبر؟

- باز دوباره قوز کردم و صندلی ام هم خیلی سفته. اما حسم خوبه. هیجان زده ام. یه مطلب خوب براشون نوشتم!

 

اطلاعات تکميلي

  • ثبت نظر جدید در این پست فعال است؟: خیر
خواندن 15609 دفعه

کاربر گرامی، برای ثبت پرسش یا نظر لطفا در سایت ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

دیدگاه‌ها  

+2 #61 مهسا 1395-01-23 23:06
سلام نگارای عزیز
ببخشید این سوال رو اینجا میپرسم ، ربطی به این مقاله نداره اما لطفا جواب بده:
در پرسش و پاسخ ها سایت couchsurfing.com رو معرفی کرده بودید...در اینجور سایت ها بهتره با اسم و مشخصات اصلیمون ثبت نام کنیم یا نام مستعار؟
:)
#16091 Negara 2016-04-11 19:09:58
اسم و فامیل اصلی ات رو نده یه اسم شبیه بذار.

+2 #60 یاس 1395-01-23 17:15
نگارا جون نمیدونم چجوری در خودم عملیش کنم
هر روز به خودم قول میدم روزم رو با برنتمه آغاز کنم ولی میخوابم تا لنگ ظهر
چی کار کنم از این حالت در بیام،ورزش کنم،کتاب بخونم،زبان یاد بگیرم،رانندگی یاد بگیرم،قلاب بافی یاد بگیرم....
شاد باشم
برای درمن نازایی ام اقدام کنم
چیکار کنم سرحال نیستم فقط خوابم خواب خواب خواب
#16082 Negara 2016-04-11 15:10:08
یاس عزیز کی گفته روزی که تا لنگ ظهر بخوابی نمی تونه تبدیل بشه به یه روز خوب و با برنامه؟ با ساختن این قالب ذهنی، برای خودت مفید بودن روزت رو تبدیل کرده ای به یه چیز غیر ممکن. تو دوست داری تا ظهر بخوابی؟ بخواب. حقته. وقتی پاشدی بدون سرزنش خودت با خیال راحت بشین یه برنامه معقول و ساده برای روزت بریز و کارهات رو انجام بده. همین حس خوبی که به خودت می دی کمکت می کنه روز خیلی خوب و مفیدی داشته باشی.
بعد از ظهر هم وقت خدا است. آدمها حق دارند در زمان مورد علاقه خودشون بخوابن، حتی اگر تا لنگ ظهر باشه؛ به شرطی که از بقیه اوقات روز و شبشون استفاده مفیدو سازنده ای بکنن.

+4 #59 زهرا 1395-01-23 11:57
سلام نگارا جون این مسعله به خونسرد شدن کمک میکنه؟ من خیلی استرسی هستم مثلا وقتی کسی ازم تعریف میکنه یا خیلی بهم نگاه میکنه خجالت میکشم مخصوصا اقا باشه وچون سفیدم قرمز میشم خیلی بدم میاد نمیدونم میشه جلوی این قرمز شدنو گرفت یانه بعد این که میشه یه پستم درمورد معاشرت با پسرا تو دنیای مجاز یبزاری؟
#16081 Negara 2016-04-11 15:07:43
بله کمک می کنه. باید در تنهایی تمرینش کنی تا قدرت کنترل ذهنت کم کم بیاد توی دستت.
چشم

+1 #58 faty 1395-01-22 22:11
سلام ...چرا مطالب سایت کپی نمیشه؟؟؟؟؟ من می خواستم پرینتش کنم با دقت بخونمش!!!!
#16080 Negara 2016-04-11 15:07:12
سلام. به دلیل کپی رایت.

+2 #57 مریم 1395-01-22 08:48
سرکارم. به خاطر بی خوابی دیشب هنوز کاملا سرحال نشدم. پاهام خیلی درد می کنه به سختی می تونم تکونشون بدم. اما حس درونیم خوبه. فک می کنم روز پر کاری رو خواهم داشت و پرکار بودن رو به بیکاری تو محیط کار ترجبیح میدم. همین الان لیوان چاییمو گرفتم دستم. یکی از لذت بخش ترین اتفاقای صبح همینه که لیوان چاییمو تو دستم نگه دارم.یه نفس عمیق می کشم.آماده میشم برای ادامه روز
خدای به امید تو
#16079 Negara 2016-04-11 15:06:57
خیلی هم عالی.

-3 #56 بهنوش 1395-01-21 12:16
دوستایییییییی گلم سلام
مدتهاست که من این سایت رو می خونم و از مطالب خوبش استفاده می کنم
و از مدیر سایت به خاطر اطلاعات خوب و جالب و کاربردی که میدن متشکرررررررررررم
..............
#16078 Negara 2016-04-11 15:06:27
عزیزم لطفا داری ولی برای تبلیغ طبق شرایط لینک بالیا صفحه باید اقدام کنی.

+2 #55 zari 1395-01-21 08:43
نگارای عزیزم چقدر به موقع بود این مطلبت... من بالاخره بعد از 3 سال تیروییدمو جراحی کردم نمیدونی الان چقدر احساس سبک بالی میکنم و تازه خیلی از مسایل رو میتونم ببینم و متوجه شم انگار که در این مدت پاک خودم و حس و حالمو فراموش کرده بودم! ممنونم بخاطر یه تلنگر دیگه ای که بهم زدی. وقتشه به قطار برگردم...
راستی عزیزم کرم ترمیم کننده چی پیشنهاد میدی برای جای جراحی که روی گردنم مونده؟
#16077 Negara 2016-04-11 15:05:28
خیلی هم عالیه. به حس و حال اولیه برگشتن بعد از جراحی کار سختیه ولی خوشحالم که تونسته ای.
من بعد از یه جراحی که داشتم 6 ماه روز دوبار کرم سیک اکتیو اوریاژ رو می زدم و الان بسیار راضی ام. جای عملم مثل یک خط باریک و محوه.

+8 #54 آهو 1395-01-21 00:41
سلام نگارای عزیز و مهربون.این پست دقیقا به مشکل من اشاره کرده.راستش زندگی برای من خیلی با سرعت میگذره طوری که چشم بهم زدم دیدم 30 سالم شده.احساس میکنم از زندگی عقب موندم و اون کارایی رو که میباست انجام میدادم انجام ندادم و همش خودمو سرزنش میکنم تنها کار مفیدی که انجام دادم گرفتن مدرک ارشد از دانشگاه سراسری گه اونم با این وضع بیکاری فعلا بدرد نمیخوره.دوس داشتم که حداقل تو این مدت ازدواج میکردم که اونم قسمت نشده.مجرد بودن برام خیلی سخت شده و دیگه اصلا بهم لذت نمیده مخصوصا وقتی تو مهمونی یا عروسی دعوت میشم چون همه دخترای فامیل ازدواج کردن و همراه همسرشون هستن من با دیدن اونا خیلی غبطه میخورم دلم میگیره از نظر ظاهری هم قیافم خوبه و همیشه ترجیح دادم تنها باشم تا اینکه رابطه نامناسب با جنس مخالف داشته باشم ولی این تنهایی کلافم کرده و سالهای عمرمم به سرعت میگذره.نگارا جان شما اولین کسی هستین که بعد از سالها من مشکلمو گفتم و الان حس سبکی دارم .ایشالا که همیشه موفق باشین.
#16076 Negara 2016-04-11 15:04:24
آهو جان چند تا نکته
یکی اینکه درکت می کنم. تنههایی جایی که همه دوتایی هستند حس خوبی نیست.
دوم اینکه دیر نشده و یه روز بالاخره شخص لایقی خواهد اومد.
سوم اینکه اگر در زندگی فعلی ات با کسی آشنا نشده ای باید یه کمی عادتها و قوانینت رو تغییر بدی چون ظاهرا از شرایط فعالی نتیجه ای حاصل نمی شه. هر نوع دوستی یا اشنایی با جنس مخالف نامناسب نیست. کمی ذهنت رو باز کن و به خودت، تربیتت و اصول اخلاقی ات اعتماد کن و آشنایی های کنترل شده و سالم در محیط های فرهنگی رو تجربه کن.
همین که حس مثبتی داری قدم خوبیه. کمی مرزهای ذهنی ات رو برای خودت دوباره معنی کن. عادتهای جدید انسانهای جدیدی رو به زندگی ات وارد می کنه و سرنوشت متفاوتی برات رقم می زنه.

+4 #53 najmeh 1395-01-20 21:25
سلام نگارا جون
به مهرانه گفتین افسردگی درد خطرناکیه...
من الان 2 ساله که افسردگی شدید دارم به همراه نمایشی بودن (یعنی تو خودم میریزم همه چیو)، هرچی روانشناس رفتم، قرص خوردم فایده نداره
دیگه به هیچ چیز امید، علاقه، احساس، و اینها ندارم
#16075 Negara 2016-04-11 15:01:24
عزیزم دلم مشاور و روانشناست حتما خوب نیست. مشاورت رو عوض کن. بعد از دو سال درمان باید در حد قابل کنترلی دراومده باشه شرایطت.

+5 #52 مهرانه 1395-01-17 19:40
وای خجالت میکشم اون همه حسه بدو اینجا نوشتم :oops: واقعا ببخشید.دوره بدحالیمو خیلی زود طی کردم.والان یه دختره شادو باانگیزه چی نپوشیمی هستم :-) که از نظر احساسی مستقله :lol: وای نگارا جون واقعاً ممنونم از شما.انشالله به زودی مشاوره ایمیلی میگیرم و دوباره بهتر و بهتر میشم
#16074 Negara 2016-04-11 15:00:44
عیبی نداره عزیزم. گاهی باید نوشته هامون یکهو بیاد جلوی چشمهامون تا یکهو از خواب بیدار شیم. خوبه که حست خوبه.
تعادل و آهستگی و پیوستگی رو در حس خوبت حفظ کن.

+6 #51 Parto 1395-01-17 09:31
سلام
شاید سوالم یکم بی ربط باشه ولی در مورد خوب زندگی کردنه مثل همین مطلب
همیشه برام سوال بوده که چطور بعضی افراد مثل شما و دو سه نفر دیگه(که من خیلی کم ازشون دیدم)بین کار و درس و تفریح و خلاصه همه چی تعادل ایجاد میکنن و تفریبا همه رو خوب انجام میدن
من تا الان آدم تک بعدی بودم یعنی اگه میخواستم یه کاریو خوب انجام بدم بابد از کارای دیگه میزدم
چطوری میشه چند بعدی بود و به همه چی رسید؟
ممنون
#16073 Negara 2016-04-11 14:59:58
عزیز دلم اولا که کی گفته تعادل صد در صد برای من و امثال من برقراره؟ من هم ناهماهنگی ها و کاستی هایی توی برنامه ریزی هام هست. این تک بعدی بودن نیست که اگر بخوای روی چیزی تمرکز کنی برای چیزهای دیگه انرژی کم بذاری. منطقیه. فقط اینکه هزار تا هندونه بر ندار. دو، سه تا بردار و بینشون تعادل نسبی برقرار کن.
گاهی هم همه چی به هم می ریزه. مهم نیست. پا می شی از نو قطارت رو می سازی.

+3 #50 نارنجی دوست ۲۱ ساله! 1395-01-16 23:33
سلام نگارا جان
سال نو مبرک :)
در مطلب قبلی به یکی از دوستان گفته بودین:
مجتمع فنی تهران دوره خیلی کاملی داره.
کدوم مجتمع فنی؟ میشه لطف لینکشو بذارین؟ من سه تا سایت برام اومد که دوره ی طراحی لباس نبود تو هیچکدوم.
متشکرم
#16072 Negara 2016-04-11 14:58:24
مجتمع فنی تهران دیگه. یه شعبه میرداماد داره یه شعبه ونک و چند تا شعبه دیگه.
سرچ کنی پیدا می کنی.

+3 #49 شبنم A 1395-01-16 13:22
نگارا جون ببخشید پر حرفی کردم.راستش اگه فکر میکنی مربوط به موضوع نیس،من ناراحت نمیشم اگه نظرمو نذارین.فقط دوس داشتم نظر شما رو بدونم.
کارشناسی ارشد حقوقم.
از 11سالگی تا17 سالگی کلاس زبان میفرتم،بعدش که نشد بخاطر دانشگاه و ...اما الان چند ترمه دارم سفیر میرم.
کلاسttc هم میرم تا بتونم تدریس کنم.
مثلا سر کارهم میرم،اسمش کاره ولی واقعااااا سره کاریه...نه حقوق خوبی و نه بیمه و.... دفتر وکالت میرم،مثلا واسه تجربه...
اما نگارا حون هیچ کدوم ازبنا منو شاد و خوشحال نمیکنه...
نمیدونم چرا...فقط یه راه دارم که واس وکالت بخونم،اونم که باید کوه بکنم انگار تا قبول بشم...
چرا من اینجوری شدم نگارا جون؟چرا هیچکدوم اینا آروم و راضیم نمیکنه؟چرا کتاب که میخونم،مث قبلا،حس خوب و شیرین رو تجربه نمیکنم؟!
شکست عشقی هم نداشتم که فک کنید واس دوره سوگواریه!
#16071 Negara 2016-04-11 14:57:49
من حس می کنم به دلیلی افسرده ای. یه کم عمیق ذهنت رو کند و کاو کن. شاید خودت هم مثل دیگران داری مداوم خودت رو قضاوت و سرزنش می کنی.
بشین برای خودت دو دوتا چهارتا کن ببین اصلا از زندگی چی می خوای؟ چی خوشحالت می کنه. حرف من و دیگران رو هم ول کن. چی شبنم رو خوشحال می کنه؟

+4 #48 شبنم A 1395-01-16 12:38
نگارا جون ممنون بابت این پست خوبت.
فقط من یه مشکلی دارم که حس میکنم تو این دنیا خیلی تنهام چون کسی رو پیدا نمیکنم که حرفمو بفهمه.
دوستانی دور و برم هستن که کلا عقلشون به چشمشونه و فقط بلدن خودشونو مث مجسمه اسکار پر از طلا کنن یا لباس های مختلف بخرن و پز بدن(درصورتیکه شرایط ما کاملا مختلفه و اون 4ساله ازدواج کرده و من مجردم)نه اینکه یکم مطالعه داشته باشن،کمی درک و شعور...
واقعا دارم زجر میکشم و معاشرت باهاشون واسم مثل نیشتر دردناکه چون هدفشون از معاشرت فقط یه چیزه اونم پزززز.از طرفی هم نمیتونم باهاشون قطع رابطه کنم.چون باهرکی آشنا میشم هم اینطورین.واقعا حس میکنم معاشرت با این آدما منو به سمت پایین میکشه و نه بالا...
اطرافیانم تو کارهای خیلی خصوصیم دخلت میکنن مثلا چرا ازدواج نمیکنی؟چرا انقدر میخای درس بخونی؟و...
آخر اردیبهشت میرم تو 25.بنظر خودم که سنم زیاد نیس.اما از حرف مردم همش حس میکنم25سال خیییییلی زیاده...
خب من تفکرم واسه عاشق شدن و ازدواج کردن با تمام اطرافیانم فرق داره.آیا این جرمه یا گناهه؟
خیلی خستم.
#16070 Negara 2016-04-11 14:56:22
شبنم جان
شاید ما نتونیم خانواده یا فامیلهامون رو انتخاب کنیم، ولی صد در صد می تونیم دوستهامون رو خودمون انتخاب کنیم. چرا کسی که مایه برهم زدن آرامش مااست و اعتماد به نفسمون رو کم می کنه باید در جمع دوستانمون نگه داریم؟ چون یه روز توی یه کلاسی جایی با هم می نشستیم؟ فراموششون کن. رابطه ات رو کمرنگ کن. مطمئن باش دوست مسموم نبودنش بهتر از بودنشه. تنها وقت گذروندن بهتر از بودن با آدمهاییه که هر بار از پیششون میای به جای خوشحال بودن ناراحتی.
اطرافیان رو هم قبلا برای دوستان دیگه توضیح داده ام. کسی که به خودش جرات قضاوت می ده حق نداره توی زندگی تو باشه. نمی تونی باهاش قطع رابطه کنی از معاشرت باهاشون فرار کن. این موبایل های هوشمند اگر صد تا نکته منفی داشته باشند یه نکته مثبتشون حالی کردن اینه به طرف مقابل که ازت خوشم نمیاد و زورکی پهلوت نشسته ام.
25 سال به نظر من تازه شروع سن ازدواجته. در ضمن هدف و ارمان زندگی ازدواج نیست. اگر کسی پیدا شد که خوب بود لیاقت داشت همراه بشه، چه بهتر. اگر نه، زندگی ات رو بکن. کارهای مفیدت رو بکن. به اهداف خلاقت برس.

+14 #47 مهرانه 1395-01-15 19:24
این پست خیلی بهم کمک کرد.احساس خیلی خوبی بهم داد.خیلی شاد شدم.اما شادی من زیاد دوامی نیاورد وقتی به خابگاه برگشتم.رفتم کلاس یوگا ثبت نام کردم.بعدشم زبان کیش ثبت نام کردم اما مجبورشدم انصراف بدم و130تومنم رفت.پولی که خیلی لازمه برام.من بعد از یه دوره6ماهه یوگا یه آدم شاد و مثبت شدم.اما امروز به این نتیجهرسیدم که شاد و مثبت بودن ما در این دنیا کاری از پیش نمیبره.الانم تصمیم گرفتم انصراف بدم برمخونه.ادامه دادن درسم فقط یه بیکار دیگه به ریاضی خونده ها اضاف میکنه.موندنم توی خابگاه و شهر غریب فقط افسرده میکنه منو و حالمو بد.از 18سالگی و ورود به خابگاه بدترین اتفاقا برام افتاد.پس انصراف میدم.میرم خونه و منتظر میشم بمیرم
:cry:
#16025 Negara 2016-04-03 21:32:52
برای همه ماها دوره های کوتاه مدت بی انگیزگی و حال بد پیش میاد. برای همین باهات چک و چونه نمی زنم درباره چیزهایی که گفتی. با اینکه به خیلی هاش اعتراض دارم. بذار کمی بگذره. اگر در عرض 6-7 روز از این مود تیره و تاریک خارج نشدی، لطفا به مشاور مراجعه کن. افسردگی درد خطرناکیه.

+5 #46 لاندا 1395-01-15 17:48
میدونی، من واسه اینکه روزام رو ببلعم و بدونم که چی کارا کردم و متوجه باشم که با اون کارا، سر خودم رو گرم کردم و دلیل نرسیدن به فلان کارم، مثلا پروژه م، چی بوده، همه رو مینویسم، قبلا تو دفتر خاطراتم، الان که وقت نمیشه، بولت وار تو گوشیم نوت برمیدارم. بعد مثلا وقتی حس می کنم تابستون بدی داشتم، برمیگردم یه نگاه به کل تابستون میندازم و میبینم نه، خوش های زیادی هم گذروندم و اینجوری حس خوب می گیرم.
یه کار دیگه ای هم که با این نوشتن می کنم، دقیقا همینیه که شما گفتین، مثلا حس همون لحظه م رو ثبت می کنم، البته جدیدا خیلی دیر به دیر این کار رو انجام میدم و معمولا هم وقتی حس بد دارم ثبتش نمی کنم.
یه جورایی با این نوشتنه در لحظه زندگی می کنم، ولی این راه هایی که شما گفتین رو هم حتما تست می کنم. باید خوب باشه.
#16024 Negara 2016-04-03 21:31:00
بسیار هم عالی!

+10 #45 ندا 1395-01-15 10:26
نگاراي عزيز.من عاشق خودت و سايت و پرسش و پاسخ هات هستم.حرفاي تو چنان به دل آدم ميشينه و خستگي همه چي رو از تن بيرون ميكنه .باورت ميشه تو اين 18 ماهي كه خواننده مطالب زيبات هستم سه بار كل مطالب و با پرسش و پاسخ ها كامل خوندم.ديد من خيلي نسبت به دنيا و اطراف و آدما عوض شده يعني با دقت بيشتري به جزئيات نگاه ميكنم.با توصيه هاي شما كلي كاراي خوب براي خودم انجام دادم،سفرهايي كه فكرشو نميكردم رفتم،مطالعه بيشتر ديدن فيلمهاي خوب و خلاصه در يك كلام آرامش بيشتر نصيبم شد.چقدر خوبه كه توهستي و من چقدر خوشبختم كه يه دوست به خوبي تو دارم.آدم ديگه باورش ميشه فرشته هاي خدا روي زمين هم هستن.
#16023 Negara 2016-04-03 21:30:32
عزیزم ممنون که این همه لطف و محبت داری و اون رو به این شیرینی بیان کردی. همیشه شاد باشی.

+5 #44 دریا 1395-01-14 21:01
ممنون نگارای عزیز به خاطر این مدتی که باهات آشنا شدم آگاهیم بسیار بالا رفته
#16008 Negara 2016-04-02 20:10:10
ممنون عزیزم که حست رو گفتی

+2 #43 نینا 1395-01-14 14:02
سلام نگاراجون، تو بی نظیری، نظر یکی از دوستان رو که در مورد نام پرسیده بودن خوندم، به ذهنم رسید یه سوال هم در مورد فامیل من بپرسم، راستش من قصد دارم نام خانوادگیم رو تغییر بدم، فامیل من غلامیه، ممکنه چند تا نام خانوادگی شیک بهم پیشنهاد بدی، ممنونم
#16007 Negara 2016-04-02 20:09:54
سلام عزیزم
ممنون از محبتت
چی بگم، آخه پیشنهاد دادن فامیلی واقعا سخته. من فامیلی های کوتاه، مثلا دو، سه بخشی و فارسی ساده رو می پسندم.
به خصوص اونهایی که اشاره به یه خصلت خوب داره. مثلا فروتن، پرهیزگار، راستگو و..

+4 #42 فاطمه 1395-01-14 11:55
نگارای مهربونم سلام.
امروز 14 فروردین 95 ،اولین روز کاری سال جدید.پشت میزم نشستم.هوا سرده دستم یخ زده ولی من سرشار از حس خوبم.توی ذهنم به تو فکر میکنم که چقدر خوب و مهربون هستی و اینکه از بهمن 92 که با وبلاگت آشنا شدم چقدر تونستی تاثیرات مثبت و خوبی تو زندگیم به جا بذاری.برات دعا میکنم که توی سال جدید زندگیت سرشار باشه از خیر و برکت وخوبی وسلامتی.در کنار همسرت و خانوادت همیشه خوش باشی.راستی اون مسافر برادرت نبوده؟ ;-)
#16006 Negara 2016-04-02 20:06:52
عزیزم خوشحالم که اینها رو با من در میون گذاشتی. چرا :) مسافر عزیزی که کلی شادی به همراهش آورد و چند روز دیگه هم متاسفانه برمی گرده و می ره اون سر دنیا برادرمه.