چی نپوشیم؟
جمعه, 19 آذر 1395 ساعت 22:09

نگارا چه جوری زندگی اش رو مدیریت می کنه؟ قسمت اول

این مورد را ارزیابی کنید
(120 رای‌ها)

بارها و بارها از من پرسیده اید که نگارا، تو چه جوری تو می تونی این همه کار رو با هم بکنی؟ چه جوری از پس کار بیرون و کارِ خونه و رسیدگی به خودت و غیره بر میای؟ برامون بنویس چه جوری برنامه ریزی می کنی؟ چیکار می کنی؟ راستش خیلی خیلی سختمه درباره این قضیه براتون بنویسم، شاید چون برداشت من و شما از موفقیت و به همه چیز رسیدن ممکنه متفاوت باشه.

 

می دونم که خیلی هاتون اونقدر به من لطف و محبت دارین که دلتون می خواد از سبک زندگی کردن من یه چیزهایی بدونین و ممکنه بعضی از این نکات براتون فایده داشته باشه. من به جای اینکه لیستی بدم که چه طور صد تا کار رو همزمان انجان بدین، کمی از داستان زندگی خودم رو می گم چون خیلی هاتون ممکنه توی موقعیت های مشابه باشین. اگر دلتون می خواد بدونین من وقتی توی موقعیت شما بودم چیکار کردم، بخونین.

 

بذارین یه کم از سبک زندگی کردنم براتون بگم.

 

وقتی مجرد بودم مدل زندگی ام اینطوری بود که کارم از حدود ظهر شروع می شد، تا هشت و نیم شب کار می کردم و چون خیلی خونه ام به محل کار نزدیک بود، نزدیک نه می رسیدم خونه. تردمیلم رو به روی تلویزیون بود. از ساعت نه و نیم تا ده و نیم که برنامه مورد علاقه ام پخش می شد، روی تردمیل بودم. ریموت ها و یک بطری آب و موبایلم کنار دستم بود و شبی یک ساعت روی ترد میل راه می رفتم. لاغر لاغر و خوش هیکل و عالی. بعد هم که میومدم پایین شامم حاضر بود. مادرم بر اساس برنامه هفتگی رژیمی که من آنلاین برای خودم پیدا می کردم، خرید می کرد و بر اساس مقادیر مورد نظرم غذای مورد نظرم رو درست می کرد. شامم رو می خوردم، کمی با مادر و پدرم معاشرت می کردم و می رفتم توی اتاق در رو می بستم و تا نزدیک صبح با همسرم (که البته اون موقع همسرم نبود) تلفنی حرف می زدم. در طول مکالمه تلفنی مون یه دو ساعتی هم می رفتیم همزمان فیلم می دیدیم و برمی گشتیم. سه و چهار صبح می خوابیدم و نزدیک ظهر بیدارم می شدم، آماده می شدم می رفتم سر کار و تکرار همین سیکل شیرین تا آخر هفته که معمولا روزهای پنجشنبه با پدر و مادرم بیرون می رفتم و روزهای جمعه با همسرم.

 

این دوره زندگی، دوره شیرینی بود که در اون من هیچ نوع کارِ خونه بلد نبودم و نمی کردم. یعنی کلا هیچ وقت بخشی از کارِ خونه با من نبود و من نه آشپزی می کردم (فقط در حد علاقه خودم سالی یکبار غذاهای فانتزی) و نه شاید در کل عمرم بیشتر از بیست تیکه ظرف شسته بودم و تمیز کاری و غیره هم صفر صفر. نمی گم این خوبه، چون بعد از ازدواج یادگرفتن همه کارها و قبول مسئولیتشون خیلی برام سخت بود ولی خوب، این هم سبک زندگی ما بود. پدر و مادرم دوست نداشتن با اضافه کردن مسئولیت های زنانه به زندگی من، جلوی کار و تحصیلم رو بگیرن. بگذریم.

 

2

 

وقتی ازدواج کردم، علاوه بر اضافه شدن مسئولیت های خیلی سنگین خونه و زندگی، یکهو یک ارتقاء کاری خیلی خوب برام پیش اومد کارم تبدیل به یک کارمدیریتی فول تایم با مسئولیت خیلی بالا شد و محل زندگی ام و کارم یکهو فاصله زیادی در حد دو سر تهران با هم پیدا کردن. این دوره، دوره سختی بود. اولا که یک سال اول ازدواج واقعا سخته و بعد از هر چند سال عشق و شناخت هم که باشه، قرار گرفتن در جایگاه زن و شوهر زمین تا آسمون با دنیای گوگوری مگوری عشق و دوستی فرق داره. این یک فشار، کار سنگین و پرمسئولیت با راه دور یک فشار، کارِ خونه و غذا و رژیم و... هم که... خیلی خیلی سخت و سنگین بود که البته فقط و فقط با این دووم آوردیم که هر دو توقعمون از هم صفر بود و به هم کمک می کردیم و خیلی کارها رو هم از همدیگه نمی خواستیم. خیلی از کارهای خونه رو دوتایی بی خیالش می شدیم!  توی این دوره صبح با هم می رفتیم سرکار و حدود ده و نیم شب می رسیدیم خونه. همسرم می رفت دنبال یک سری کارهایی که باید توی خونه انجام می داد و من هم دست به کار شام می شدم. تا یازده و نیم، دوازده شام می خوردیم و بعدش فیلم می دیدیم و بیهوش می شدیم. پنجشنبه ها با دوستهام بیرون می رفتم و جمعه ها از صبح با هم توی خونه بودیم و غذای چند روزمون رو درست می کردیم. دو هفته یکبار هم یک بعد ازظهر خانمی میومد خونه رو مثلا نظافت می کرد که البته بسیار سرسری کار می کرد ولی برای من که حتی یک دقیقه هم وقت نداشتم، غنیمت بود. اما بین زمانهایی که اون خانم میومد خونه کثیف و نامرتب می شد و چاره ای نبود. گاهی مجبور می شدم مهمون دعوت کنم ولی غذا رو با هزینه سنگین از بیرون می گرفتم و کلا چنان از چند روز قبل شهید می شدم که موقع رسیدن مهمون نا نداشتم حتی به مهمون سلام کنم. برگزار کردن مهمونی برام شده بود یه جورهایی عین شکنجه. اینجا بود که فهمیدم نه، باید به دختر مجرد مسئولیت هایی هم داد. یک مهمون ناخونده هم بود که دو بار در حد سه ماه اومد توی خونه ما زندگی کرد و ما رو به شدت عذاب داد. راستش چون ناخونده بود، به خودم زحمت حفظ آبرو رو ندادم. اکثر اوقات خونه کثیف بود، غذایی تا یازده شب در کار نبود، و برای من هم مهم نبود که اون شخص ببینه و به کسی بگه. توصیه ام به شما هم همینه. حفظ ظاهر به معنای فشار اضافه آوردن روی خودتون فقط برای کسی می ارزه که اون هم درک کافی رو از شرایط شما داشته باشه. به همین سادگی. بگذریم.

 

4

 

بعد از دوره دو، سه ساله درگیری با خودم و زندگی و شغل پرمسئولیتم که البته عاشق همه چیز بودم و از زندگی لذت می بردم، دوره ای رسید که واقعا خسته شدم و اون شغل فول تایم رو به کل کنار گذاشتم. برای اولین بار بعد از چهارده سال کار، توی خونه بودم. توی این دوره البته درس می خوندم و این سایت رو به شکل وبلاگ تاسیس کردم. از زمان اضافه ای که داشتم استفاده کردم و طی یک انقلاب شخصی و با استفاده از سایتهای مختلف، به خودم به صورت فشرده، آشپزی، شیرینی پزی و خونه داری یاد دادم. وقتی می گم خونه داری یاد دادم، شاید برای شما قابل تصور نباشه که یک دختر سی ساله حتی بلد نباشه گردگیری کنه یا ندونه چه طور باید تِی بکشه و کلا ندونه چه کارهایی برای تمیز نگه داشتن عمقی و اساسی خونه باید انجام داد. خداروشکر که عصر تکنولوژیه و من تونستم در عرض چند ماه یک چیزهایی که برام مثل معجزه بود رو انجام بدم. آقا من اصلا بلد نبودم حتی پلو آبکش کنم. متوجهین؟! :) یک دونه غذای ایرانی نبود که بلد باشم درست کنم و چون هم کلا من و همسرم اکثر اوقات غذای رژیمی یا فرنگی می خوریم، اصولا میونه ای با غذاهای سنتی نداشتم. دونه دونه رو یاد گرفتم. هزاربار تجربه کردم. چون در واقع من عاشق آشپزی و شیرینی پزی هستم و دست پختم هم عالیه (چرا شکسته نفسی کنم؟) وقتی نون خامه ای و بامیه و حلوای عربی و فلان و بیسار درست می کردم، خانواده خودم بیشتر از وقتی که تیرامیسو و پودینگ درست می کردم شاخ در میاوردن. بهم می گفتن یواشکی رفتی کلاس آشپزی؟؟؟ نه! عشق، انگیزه و وقت کار یک عمر نکرده رو یاد آدم می ده.

 

5

 

اون دوره هم گذشت و کم کم وارد دوره جدیدی شدم که الان حدود دو ساله توش هستم. من که یک عمر فول تایم کار کردم و نزدیک یک سال اصلا کار نکردم، کم کم به این نتیجه رسیدم که هم می خوام کار کنم و هم نه فول تایم در یک شغل. الان در آن واحد من چند تا شغل مختلف با هم دارم. بعضی هاش ثابته و بعضی هاش چند وقت یکباره. زندگی من الان اینجوریه که چند روز در هفته از کله صبح می زنم بیرون و یه جای خیلی دور در خارج از شهر کار می کنم و شب می رسم خونه، یکی دو روز در هفته توی خونه و یا یه جای نزدیک کار می کنم و یک روز هم روز خالی دارم که یا استراحت می کنم و یا کارهای شخصی ام مثل دکتر رفتن و خرید رفتن و کافه رفتن با دوستهام و اینجور چیزها رو توش برنامه ریزی می کنم.  آیا به همه کار می رسم؟ نه! آیا خونه ام همیشه تمیز و مرتبه؟ نه! آیا همیشه غذای آماده دارم؟ نه!

 

3

 

گاهی خونه مرتب و تمیزه، بیشتر اوقات غذای خونگی و خوب می خوریم، گاهی هم خونه کثیف و شلخته است و از در و دیوار آشپزخونه ظرف بالا می ره و غذا از بیرون می خوریم. وقتی کسی قراره بیاد خونه ام گاهی فقط همه چیز رو می چپونم توی اتاق خواب و یه دستمال روی میزها می کشم و آشغالهای روی زمین رو با پا هل میدم زیر مبل! تعارف ندارم که!

 

نه من، نه شما، هیچ کدوم همه فن حریف، سوپر ومن، روبات و غیره نیستیم. یک کلام بگم نمیشه هم فوق العاده مرتب و تمیز بود، هم همیشه غذای خونگی باکیفیت خورد، هم فول تایم کارموفق با مسئولیت بالا کرد، هم درس موفق خوند، هم بچه داری حسابی کرد (تربیت و عشق و برنامه ریزی، نه فقط خواب و خوراک و دستشویی بچه) و... نمیشه! دوست من نمیشه! کردم، نشد، تو نکن چون نمیشه!

 

6

 

اما کلید احساس خوشبختی و شادی کجاست؟ چه طور باید جلوی احساس کمبود و کم آوردن و بدبختی رو گرفت؟ چیکار کنیم که احساس نکنیم دختر، زن، همسر، مادر، مدیر، کدبانو، کارمند و دانشجوی بدی هستیم؟ پست قطار رو یادتونه؟ به نظر شما باید چیکار کنیم که بتونیم از زندگیمون با همه ضعف هایی که داره و از خودمون با همه کم کاری هایی که داریم راضی باشیم؟ چیکار کنیم که بتونیم کنار یک کوه ظرف نشُسته بشینیم قهوه بخوریم و سریال ببینیم؟ چه جوری بعد از اینکه یازده شب شام خوردیم حتی ظرفهای رو از روی میز برنداریم و بریم با همسرمون حرف بزنیم و بخندیم؟

 

من نگارا، همه فن حریف نیستم، اصلا! فقط بلدم با کمبودها و کاستی ها و عدم موفقیت هام تا حد زیادی کنار بیام و احساس شادی و خوشبختی کنم. به نظرتون چه جوری؟

 

7

 

ادامه دارد...

اطلاعات تکميلي

  • ثبت نظر جدید در این پست فعال است؟: خیر
خواندن 10356 دفعه

کاربر گرامی، برای ثبت پرسش یا نظر لطفا در سایت ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

دیدگاه‌ها  

+6 #36 نگین 1395-09-27 15:36
خوب برای من فرصتش نشد برم دنبال علایقم. همیشه تو خط درس بودم.الان هم بزرگترین ترسم از ازدواج همین مساله هست. این که حسرت خواسته هام به دلم بمونه. البته بلند پرواز نیستم. همش در حد همون چیزهایی هست که گفتم. ورزش و یه رشته هنری. همین
#18610 Negara 2016-12-17 18:28:26
خوب اینها رو شروع کن بعد که وارد ازدواج بشی اگر علاقه داشته باشی خودش ادامه پیدا می کنه.

+3 #35 پگاه 1395-09-27 13:16
سلام نگارا جان
من استایلم تام بویه و نوجوونم
تقریبا از این استایل یه چیزایی میدونم ولی دوست دارم بیشتر بدونم میشه لطفا از این استایل هم مطلب بزاری
ممنون میشم :lol:
-2 #34 Kosar 1395-09-25 20:41
عااالی بود نگارا جااان ...هرچند که دیدگاه هامون شاید متفاوت باشه اما از قسمت دوم به بعد که وقت بیشتری گذاشتید برای زندگیتون خیلی خوشم اومد و خیلی چیزای خوب یاد گرفتم ...من هم تازه چند ماهه ازدواج کردم البته خیلی خیلی زودتر از شما و تازه 20 سالمه و دارم درس میخونم و البته به لطف مادر جانم و رسومی که توی خانواده است با اینکه خیلی خیلی مقاومت کردم یه چیزایی به زور یاد گرفتم اما ترجیحم اینه وقتی میرم خونه خودم کار کنم هرچند میدونم از پسش برمیام اما کمی مقاوت تو خانواده ای که همه ی دخترا از 15 سالگی به آشپزی و اینا فک میکردن و کسی زیاد به درس و اینا فکر نمیکرد سخته ...اما من همچنان مقاومم و برنامه های خیلی خوبی برای زندگیم دارم و ممنونم که از خدا که شمارو تو زندگیم دارم و میتونم از اطلاعاتتون استفاده کنم
+5 #33 نگین 1395-09-25 19:26
راستی در مورد اهدافی که داریم چی؟ مثل دنبال کردن یه رشته هنری یا یه ورزش خاص.من دوست دارم در کنار همه چی هم به ورزشم برسم هم ذنبال یادگیری یه هنر خاص باشم. در این مورد چی کار کردی؟ منظورم تک بعدی نبودن هست.
#18605 Negara 2016-12-16 21:29:09
راستش من خیلی از چیزهایی که قرار بود فرا بگیرم رو از بچگی شروع کردم برای همین به جز یکی دو مورد، چیزی نبوده که بخوام به سختی وارد زندگی ام بکنم. همین طور روی روال یه چیزهایی رو از ازل دنبال کرده ام و بعضی چیزها که دوست نداشتم رو حذف کردم و بعضی چیزها رو هم راحت اضافه کرد. ورزش و هنر رو به صرف اینکه یه چیزی باشه نمی تونی توی یه زندگی شلوغ وارد کنی ولی مثلا اگر عاشق فلان ساز باشی، از خیلی چیزهای زندگی ات می زنی و دنبالش می کنی. پس در واقع یه کم با دلت فکر کن، زمان و فداکاریهای مربوط بهش خودشون رو نشون میدن.

+7 #32 ماهک 1395-09-25 18:56
نگارا جان حقیقتش خیلی امید گرفتم این پست و خوندم چون منم هیچ کاره خونه و اشپزی بلد نیستم .من ۲۳ سالمه.البته لبا این تفاوت که ما اگه فقط این و بلد نبودی در عوض تو ۱۰۰ تا زمینه دیگه کلی حرف واسه گفتن داشتی.من هیــــــــــیچی بلد نیستم.ن بلدم خودم و ارای کنم ن بلدم خوب لباس بوم ن بلدم خوب درس بخونم ن بلدم حرف بزنم ن بلدم برقصم ن بلدم جذاب باشم یعنیا تو هر زمینه ای ک بگی صفرم.
من از ابتدای کار وبلاگ با شما بودم وای نمی دونم چرا مثل بقیه چی نپوشیمی ها حرفه ای نشدم و پیشرفت نکردم
اون انقلاب شخصی توی ۲ ۳ ماه خیلی بهم امید داد میشه ببشتر راجع بهش بگین؟مثلا روزی چقد وقت گذاشتین؟چند بار اونی ک میخاستین نشد و...اخه من خیلی زود ناامید میشم.ی جورایی خیلی اعتماد به نفسم و از دست دادم
مرسی نگارای عشـــــق:)
#18604 Negara 2016-12-16 21:26:52
عزیزم اون انقلاب شخصی یه چیزی نبود که زورکی براش برنامه بریزم. یهو فرصتی پیدا کردم که چیزهایی که یه عمر دوست داشتم روش وقت صرف کنم رو حسابی یاد بگیرم و تمرین کنم. بنابراین به تایم و اینهاش کار نداشته باش. هر چی که دلت می خواد بلد باشی رو انتخاب کن و هر چقدر لذت می بری روش وقت بذار. مدتی بعد یه چیز دیگه و بعد یه چیز دیگه... از روی عشق جلوبرو. شاید این کارهایی که گفتی بلد نیستی رو واقعا بهشون عشق نداری. ببین به چی عشق داری اون رو شروع کن.

+3 #31 سوسن 1395-09-25 04:05
نگارای عزیزم مطلب خیلی عالی بود
مخصوصا اون جایی ک نوشتین خیلی از کارهای خونه رو دوتایی بیخیالشون میشدیم :)))
واقعا چجوری متوجه میشین الان مخاطبا چ مطلبی میخوان؟؟؟
و مرسی از اون مرحله و تحولاتی ک باعـث شد شما وبلاگ بسازید
+2 #30 نیلوفر 1395-09-25 00:17
نگاراجون واقعا این مطلب لازم بود برای من. کلی ممنون
من دانشجو مقطع ارشد تو شهر دیگم و با اینکه تو خونه کار میکردم اما اومدم اینجا همه چی از دستم خارج شده و نمیتونم تعادل برقرار کنم با اینکه تمام تلاشم رو میکنم.ولی انگار همش درحال دویدنم یا کلا بیکار
بازم مرسی عزیزم.
+2 #29 فاطمه 1395-09-23 22:00
سلام
بسیار ممنونم بابت زحمتی که برا پستها میکشید. مفید بود. میتونم خواهش کنم اگر مقدور بود پستی هم راجع به ارتباط با همسر بگذارید؟ اینکه چطور باشه رابطه با همسرمون، ازادی دادن به همسر چه قدر و به چه معناست، و از این طور مسائل.

سپاس
+3 #28 جودی 1395-09-23 14:26
سلام‌ نگارا عاشق این دسته از پستاتم، میشه پست چجوری سیک و باکلاس باشیم رو هم ادامش رو بنویسی پلییییییز :roll:
+3 #27 سبا 1395-09-22 23:22
واااای ! چقد لازم داشتم این مطلب رو الان :)
همش داشتم فک میکردم چجوری بعضیا هم درسشون خوبه ، هم هزارجور کلاس میرن، هم کار میکنن ، هم هزار تا کار دیگه
فقط من یه مشکلی که دارم اینه که نمیدونم چجوری با نقصای بدنم کنار بیام :) چون متاسفانه یکی از دوستای صمیمیم هم هس که تو گروه دوستیمون این رو بعنوان شوخی بیان میکنه و من واقعا ناراحت میشم !
+3 #26 رویا 1395-09-22 20:28
سلام نگاراجون،ممنون بخاطروقتی که میذاری،نتیجه ای
که ازاین پست میشه گرفت اینه که واسه دل خودمون
زندگی کنیم،زندکی سریعترازاونی میگذره که بخوایم
غصه ظرفای نشسته روبخوریم
+2 #25 Roshana 1395-09-22 17:27
نگارا؟
چجوری بگم عاشقتم؟:)
از کجا میدونی ما چه موقع به چجور مطلبی احتیاج داریم که همونو مینویسی؟:)
من خدای اضطرابم.یعنی مثلا واسه اینکه الان که برسم خونه باید فلان کار پیش پا افتاده رو انجام بدم هم اضطراب دارم.
دقیقا میخوام همه چیزو با هم داشته باشم و نمیتونم و هر دفعه باید خواهر یا مامانم اینو بهم بگن تا عادی بشم.از دیشب که این مطلبو خوندم هی تو ذهنم تکرار میشه لازم نیس تو همه چیز پرفکت باشی.بذار ظرفها نشسته بمونن،ناهار نیمرو بخور،تمرینت ناقص انجام شده باشه ولی آرووووووم باش.ریلکس
و واقعا اثر داشت.
من تو یه شهر دور از خانواده دانشجوام و واقعا نیاز دارم رو این مورد رو خودم کار کنم.چون بی نهایت کمال طلبم(روان شناسم هم اینو بهم گفته) و اتفاقا همه ی کارام دقیقه نودی میشه چون میخوام به بهترین نحو انجام بدم.
یه نصیحت به همه:واسه هر کار پیش پا افتاده ای به خودتون استرس وارد نکنید.مریض میشید و یه عمر پشیمون که چرا سلامتم رو واسه چیزای بی اهمیت از دست دادم.
واای،نگاراجون بهت واقعا آفرین میگم که تونستی حضور کسی رو چند ماه تو خونه ت تحمل کنی.واقعا سخته
+1 #24 آهو 1395-09-22 16:54
نگارای عزیز شما واقعا تحسین برانگیز هستین.مشخصه که آدم پرانرژی هستین. من متاسفانه شغلی ندارم که وقتمو پر کنم امیدوارم یه روزی برسه که هیچکس بیکار نباشه.
+1 #23 nica 1395-09-22 14:50
ممنونم عزیزم پیدا کردم
بازم ار وقتیکه میذاری ممنونم
برات آرزوی موفقیت میکنم
0 #22 nica 1395-09-21 22:34
سلام نگارا جان
من تازه با وب سایت شما آشنا شدم
از مطالب خوبت ممنونم
لطفا در مورد غذا های رژیمی که درست میکنین مطلب بذارین
ممنونتم
#18586 Negara 2016-12-11 19:05:18
خوش اومدی
پننننج تا مطلب درباره شون نوشته ام!
حتما دسته بندی موضوعی پایین پیج اول رو کامل بخون.

+2 #21 Miss eli 1395-09-21 15:45
خيلي پست جالبي بود مرسي
نگارا من يه سوال داشتم.
من كار كردن رو خيلي دوست دارم و ميخوام اگر ازدواج كردم كار كردن رو ادامه بدم. مادرم و همه ي خانم هاي فاميل خونه دار بودن. واسه همين من نميدونم اگر خانمي بيرون از خونه كار ميكنه آيا بايد تو پرداخت هزينه هاي زندگي كمكي بكنه؟يا نصف باشه حتا؟!!(با توجه به اينكه ما ايران زندگي ميكنيم-كاري به اروپا ندارم).
البته ميدونم كه خوب نظرات ادمهاي مختلف با هم متفاوته!اما كلا خوشحال ميشم اگر شما يا از خوانندگان كسي نظري داره بگه
#18584 Negara 2016-12-11 18:52:38
ببین باید و نباید رو نمی دونم. در ایران چون ملغمه ای از غرب و شرق و اسلام و مدرنیته و... اجرا می شه، تقریبا هیچ دو زوجی مثل هم مسائل مالی شون رو اجرا نمی کنن. من می تونم نظر خودم رو بگم.
من معتقدم که زن و مرد هر دو موظفند زندگی بسیار فعال و مفیدی داشته باشند. این زندگی می تونه از کار بیرون تا کار خونه و بچه داری و..برای هردوشون باشه. همون طور که هر کدوم اگر تنها زندگی می کردند، خودشون مسئول هم مسائل مادی بودند هم کارهای خونه و غیره، باید خودشون رو مسئول هر دو مورد بدونن ولی با توجه به شرایطشون قوانینشون رو تعیین کنن. هر کی بیشتر کار بیرون می کنه توی خونه کمتر کار کنه و هر کی درآمد بیشتر داره، بیشتر در هزینه خونه شرکت کنه. خلاصه این کشتی رو باید دونفری هل داد به جلو. نمیشه یکی مهمون اون یکی باشه. چه مادی چه معنوی...
اما تا طرف مقابلت نباشه و نشناسیش و بهش مثل چشمت اعتماد نداشته باشی، قانون وضع کردن فایده نداره.

0 #20 saya 1395-09-21 14:07
سلام نگارای عزیزم
وقت و انرژی که برامون میزاری واقعا با ارزشه ازت خیلی خیلی ممونیم...
تو برای من مثل خواهر بزرگتری و راهنمایی هاتو خیلی قبول دارم
ازون جایی که شما سابقه تدریس تو اموزشگاه های معتبر رو داری و...می خام یه راهنمایی ازت بگیرم واقعا کسی دیگه نیست کمکم کنه که هم کار بلد باشه هم خودشو کاملا قبول داشته باشم
میخام تا پایان ارشدم مدرک تافل یا ایلتس رو بگیرم
اما شهری که دانشجوام با پرس و جوی فراوان و با تایید اساتید و افراد بومی اینجا کانون زبان ایران تایید شد.البته اینجا سفیر هم داره اما گفتن تازه کاره و...
خلاصه می خوام بدونم بنظرت چه مدت طول می کشه تا بتونم ازمونو در حد قابل قبلو که برای رزومه دکتری بدردم بخوره تموم کنم؟
اصلا ایا شما کانون زبان شهر اردبیل رو تایید می کنی؟
سطح زبان تخصصیم تقریبا خوبه اما عمومی نه
از صفر شرو کنم بنظرت؟
فرصتمم تا تیر97
واقعا به راهنماییت نیاز دارم نگارا جون خیلی ممونم ازت
#18583 Negara 2016-12-11 18:46:54
عزیزم جای پرسیدن سوال در بخش پرسش و پاسخه ولی چون این یکی برام خاصه جوابتو همین جا می دم.
به نظر من حتما سفیر رو برو. کانون زبان روش تدریس منسوخ و قدیمی هست. مدتی که طول می کشه بستگی به زمانی که می ذاری و سطح فعلی ات داره. از صفر شروع نکن. تعیین سطح حضوری بده. در عرض دوسال ایشالا خوب راه می افتی به شرط اینکه کلاسهات رو تا می تونی فشرده بگیری.

+6 #19 maryam 1395-09-21 12:32
نگارا جانم،تو یکی از دلایل سپاسگزاری من از خداوند هستی.مرسی که مسیر زندگی منو تغییر دادی.دوستت دارم.
+4 #18 Masi 1395-09-21 12:18
وای نگارا عاشقتم :lol: خداروشکر فکر میکردم تنهام
دقیقا همین موضوع فکر منو به خودش مشغول کرده بود
مرسی بابت مطلب فوق العادت ♡
+3 #17 نگین 1395-09-21 12:16
اون عکس اولی که گذاشتی خیلی شبیه خودته.یه جورایی تداعی کننده خودته :P