چی نپوشیم؟
پنج شنبه, 22 فروردين 1398 ساعت 15:42

چه جوری خودمو از وابستگی عاطفی نجات بدم؟

این مورد را ارزیابی کنید
(23 رای‌ها)

New5 تصور اغلب ما از وابستگی عاطفی یه چیزی توی مایه دختریه که ازدواج می کنه و میره ولی روزی ده بار بیشتر به مامانش زنگ می زنه و برای همه مسائل و تصمیم های زندگی مشترکش با همسرش، از مامانش نظر می خواد. اکثر ما وقتی به این دختر فکر می کنیم، یه نچ نچی می کنیم و خدا رو شکر می کنیم که خودمون مستقل، با اراده و موفقیم. امروز می خوایم درباره هم وابستگی عاطفی و چیزی که ممکنه همه ما رو با خودش درگیر کنه صحبت کنیم.

 

من اولین بار که کلمه هم وابستگی یا وابستگی متقابل یا Codependency به گوشم خورد، در یک ورکشاپ مربوط به راهکارهای ترک اعتیاد مشغول ترجمه همزمان صحبت های استاد هلندی با مدعوین بودم که اکثرشون در NGO های مرتبط با ترک اعتیاد مشغول به کار بودن. از اونجایی که روانشناسی و اعتیاد هیچ کدوم زمینه کاری تخصصی من نیست، در حال ترجمه خیلی خیلی به مساله جذب شدم و خودم هم کلی چیز یاد گرفتم که در زندگی خودم به دردم خورد.

 

می خوام مثل همیشه همین جا اشاره کنم که من روانشناس و مشاور نیستم و هیچ تحصیلات اکادمیکی در این زمینه ندارم، اونچه امروز می خوام بنویسم نتیجه مطالعات شخصی خودم در این زمینه است و خوبه که شما هم قبل از تصمیم گیری مطالعه کنید و با یک مشاور خبره در این زمینه صحبت کنید.

 

 مفهوم وابستگی متقابل یا وابستگی عاطفی رو با احساس نیاز به دیگران از نظر کمک و حمایت سالم اشتباه نگیرید. هم وابستگی یا وابستگی متقابل یعنی شما انقدر انقدر در یک فرد یا افراد دیگه حل شدین، که نیازهای اون شخص، خوشی اون شخص، رضایت و تایید اون شخص شده سرلوحه همه کارها و برنامه هاتون. و فکر هم نکنین که هم وابستگی فقط بین شما و همسر یا پارتنرتون یا مامانتون اتفاق می افته. کسی که نشانه های این نوع وابستگی رو داشته باشه ممکنه با همه افراد دور و برش و حتی غریبه ها، شاید دهها نفر، اینطوری برخورد کنه.

 خوب بیاید اول ببینیم هم وابستگی چیه و چه جوری بفهمیم داریمش. لطفا قبل از هر چیز روی این لینک کلیک کنید و این توصیف ساده از هم وابستگی رو مطالعه کنید: هم وابستگی در ویکی پدیا

 

2

 

بیشتر آدمهایی که این نوع وابستگی رو دارن افرادی هستن که خیلی خیلی مهربونن و دلشون برای دیگران می سوزه، افرادی هستن که خیلی قوی هستن، بار مشکلات خانواده رو به دوش می کشن، همیشه برای کمک به دیگران داوطلب می شن و وقتی ازشون کمک می خوای، هیچ وقت نه نمی گن. خوب، خیلی از اینها به نظر می رسه که خصلت های خوبی باشه و ما در فرهنگمون به اینجور افراد خیلی بها می دیم و تحسینشون می کنیم. اما واقعیت اینه که کسی که تمام مدت مشغول خدمت رسانی و سرویس دادن به دیگران باشه، نمی تونه برای خودش وقت و انرزی بذاره و خودش رو در اولویت بذاره و به همین دلیل هیچ وقت احساس خوشبختی و شادی نمی کنه.

  

کمک کردن به دیگران خیلی خیلی خوبه ولی نباید باعث بشه از زندگی خودت بیفتی، احساس تنهایی بکنی، برنامه های خودت به تعویق بیفته، موقعیت هایی که برای خودت ممکنه شادی آفرین باشه رو از دست بدی و در کل منجر به انزوای عاطفی بشه. اگر به این نقطه برسی، باید بدونی که تو فقط مهربون و از خود گذشته نیستی، بلکه هم وابسته هستی. اگر گاهی به خودت میای و می پرسی چرا کسی نظر من رو نمی خواد؟ چرا حتی خودم نظر خودم رو نمی پرسم؟ چرا توی زندگی اینجام در حالی که می خوام اونجا باشم؟ چرا به خاطر بیماری، اعتیاد و مشکلات روحی یا جسمی اعضای خانواده یا دوست و آشنا این من هستم که از زندگی عقب موندم و حتی کسی قدر فداکاری هام رو نمی دونه؟ بدون که مشکلت اصلی ات هم وابستگیه.

 

(بنده در این قسمت به مدت نیم ساعت رفتم شام فردا شبم رو درست کردم گذاشتم روی گاز! این برای اون دوستانی که می گن چرا تند تند مطلب نمی ذاری؟ ? )

 

یادتون باشه بخشیدن به دیگران، کمک کردن، خدمات رسانی و سرویس دادن به دیگران، حس خیلی خیلی خوبی داره. اما اگر منشا این کمکتون بخش ناسالم روان باشه و کمک کردن نه از روی انسان دوستی و به شکل منطقی، بلکه به شکل حل شدن در مشکلات دیگران و از خود گذشتگی در بیاد، حتی دیگه اون حس خیلی خیلی خوب رو هم نداره. اگر وقتی کمک می کنین، احساس می کنین خودتون از درون تهی شدین، احساس می کنین خیلی خیلی خسته هستین و دیگه تحملتون تمومه، این نشانه اینه که بخشیدنتون به دیگران از مایحتاج درونی و روانی خودتونه. و این ناسالم و آسیب زننده است. وقتی کمک کردن و کار خیر کردن و بخشیدن خوبه که ما خودمون از درون پر و سیراب باشیم و حالمون خوب باشه و بعد در چارچوب منطقی از مازاد توانمون به دیگران کمک کنیم.

 

6

 

وقتی بخشیدن و کمک کردن سالم و شادی بخشه که ما با داشتن خوشبختی و شادی درونی، سعی کنیم به دیگری در چیزی که از دست خودش بر نمیاد و از ما خواسته، کمک کنیم. اگر داروطلبانه داریم سعی می کنیم یه نفر رو از بدبختی دربیاریم، اگر زورکی فکر می کنیم ما صلاحش رو از خودش بهتر می دونیم، اگر می خوایم یه آدم شکست خورده و باخته و محتاج ترحم رو زورکی درست کنیم و زندگی اش رو مدیریت کنیم و کیفیت زندگی اش رو بهبود بدیم، این نشانه کمبود روحی خودمونه. اگر بخشیدن و خدمت رسانی ما به اطرافیان، حتی اعضای خانواده به دلیل اینه که همیشه ما بخشنده بودیم و اونها می دونن که می تونن روی ما در هر شرایطی حساب کنن و ما قدرت نه گفتن نداریم، این کمک رسانی و بخشش از مهربونی نیست، از هم وابستگیه.

 

وابستگی عاطفی همیشه به معنای این نیست که یکی تا گلو در وابستگی فرورفته و بدون دیگری نفس نمی تونه بکشه. گاهی فقط رگه هایی از این وابستگی در ما هست که با شناخت و بهبودش می تونیم حال خودمونو خیلی بهتر کنیم. یکی از نشانه های دیگه هم وابستگی نیاز همیشگی به دریافت تایید از دیگرانه. گرفتن تایید در کودکی خوب و سالمه و همیشه پدر و مادر باید سعی کنن احساس بچه شون رو تایید کنن و بهش صحه بذارن: «می دونم که الان عصبانی هستی، اشکالی نداره، وقتی آروم شدی صحبت می کنیم» و... اما اگر در بزرگسالی نیاز به تایید و اوکی گرفتن و تشویق دیگران داریم، در حدی که تا این تایید و تشویق رو نگیریم حالمون خوب نمیشه و اون کار بهمون نمی چسبه، یعنی رگه هایی از هم وابستگی رو داریم. اگر برای مهمونی رفتن صد بار لباس عوض کنی و هی از مادر و خواهر و همسرت بپرسی این بهم میاد؟ اون چی؟ این چی؟ و بعد از اینکه جواب مناسبی نمی گیری کلافه میشی، اگر شام از گلوت پایین نمیره تا همسرت از دستپخت و فداکاری و کدبانویی ات تعریف نکرده، اگر خستگی مهمونی به تنت می مونه تا وقتی که همه مهمونها یک صدا تو رو به عنوان بهترین کدبانوی فامیل معرفی نکنن، رگه هایی از هم وابستگی در وجود تو هم هست.

 

4

 

ببینید، گرفتن تایید از دیگران لذت بخشه و دیگران هم باید آدمهای فهمیده ای باشن و از ما در جای درست تعریف کنن. خیلی عالیه که همسرت قدرت رو بدونه و مهمونها از ته قلب ازت تشکر کنن و دوست و خواهرت بدون قصد و غرض از ظاهرت تعریف کنه، اما، اما اگر اونها به هر دلیلی این کار رو نکردن، نباید سرت رو بذاری و دق کنی. بذارین یه تجریه شخصی براتون بگم. مامان من از اون آدمهای سختگیریه که با همه مهربونی و محبت بی پایانش هیچ وقت ازت راضی نمیشه و از تو انتظار داره جهان رو فتح کنی و بازهم حتی شاید کمی ازت ناراضی باشه. من و برادرم یه شوخی بین خودمون داریم که می گیم اگر جایزه نوبل بردی و رفتی روی سن ایستادی و تمام جهان تشویقت کردن، خوشحال نباش چون مامان ازت راضی نیست!!!

  

این حس با اینکه بهش آگاهی دارم، خیلی چیزها رو در زندگی من تحت الشعاع قرار میده، مثلا من سخت ترین و پر تنش ترین مهمون برام مامان و بابام هستن، مسخره است نه؟ احساس می کنم باید زمین خونه رو لیس بزنم، خفن ترین منوی غذایی جهان رو درست کنم و خودم هم در آراسته ترین حالت بیام و بهترین معاشرت رو بکنم. اما این باعث میشه از چند روز قبل تا چند روز بعد پدر خودم رو در بیارم و آخرش خسته و مرده مثل یک جنازه توی آشپزخونه باشم جلوی مهمون و انقدر غذا بمونه که تا یک هفته غذای مهمونی رو بخوریم و... همسرم گاهی با تعجب میگه مامان و باباتن، چرا انقدر خودتو اذیت می کنی؟! چرا انقدر استرس داری؟! جواب واقعی اینه عزیزم چون هم وابسته هستم و نیاز به گرفتن تایید مامانم دارم!!!

 

خوشبختانه یکی از بزرگترین قدمها در درمان و برطرف کردن یا لااقل کنترل کردن هم وابستگی، آگاهیه. بنابراین بعد از مطالعه و آگاه شدن به این حسم، خیلی بهتر می تونم خودم رو کنترل کنم، کمتر خودم رو اذیت کنم و با تلاش فراوان خودم رو راضی کنم که مهم تایید خودمه و اگر اگر از مامانم تایید نگرفتم، برام مهم نیست. امیدوارم درک کنید که چقدر سخته وقتی همه تار و پود روانت داره داد می زنه که نه تو نتونستی مامان رو راضی کنی، به خودت بگی ولی خودم راضیم و وانمود هم نکنی و واقعا واقعا راضی باشی. این مطلب رو نوشتم که به شما هم آگاهی بدم و شما رو هم با خودم بیارم توی صف مبارزه با هم وابستگی ها.

 

 همین تازگی دعوتشون کردم و این بار واقعا فقط یک نوع غذا و یک نوع دسر و یه سوپ درست کردم، در انتخاب خوراکی های روی میز خودم رو کنترل کردم و چیزهای کمتری برای پذیرایی روی میز گذاشتم. حاضر شدم جارو و تی و شستن حمام و دستشویی رو بدم همسرم با کیفیتی که شاید پرفکت نبود انجام بده، یه غذای تکراری قابل آماده کردن از قبل انتخاب کردم که با اینکه به مهمون حس WOW همیشگی رو نمی داد، به من کمک کرد بتونم 80% تایم مهمونی رو با مهمونها باشم، نشستیم دور هم گفتیم و خندیدیم و خیلی خیلی به همه مون بیشتر خوش گذشت و خستگی مهمونی خیلی کم بود. آگاهی قدم اول بهبوده.

 

(در این قسمت رفتم یه مشاوره 40 دقیقه ای انجام دادم، یک لقمه صبحونه/ناهار خوردم و اومدم خدمتتون. گفتنش برای اینه که همیشه پیش دوستان شرمنده ام که مطلب جدید نمی ذارم، حتی توی تعطیلات نرسیدم مطلب بذارم! ببینید چرا!)

 

5

 

چقدر پیش میاد که می بینین یه نفر توی یه بدبختی ای غوطه وره و بدون اینکه ازتون بخواد سعی می کنین نجاتش بدین؟ مثلا دوستی که توی یه رابطه مسموم قرار گرفته، عزیزی که اعتیاد داره، آشنایی که چاقی مفرط داره، کسی که نمی تونه پولهاش رو مدیریت کنه و با درآمد خوب، همیشه بدهکار این و اونه، عضوی از خانواده که افسرده، مریض، بیکار، بی انگیزه و...؟ مثلا شده برای خواهر کوچیکترتون برنامه ریزی کنین برای کنکورش درس بخونه، اون برنامه رو دو روز اجرا کنه و بعد بذاره کنار و تنبلی کنه و نهایتا انقدر بهش نق بزنین که با هم بحثتون بشه و در نهایت سرتون داد بزنه که: «نمییی خوام نمییی خوام، دلم می خواد همینجوری بمونم اصلا نمی خوام قبول شم!»

  

چرا این کار رو می کنین؟ زورکی کمک کردن، خود رو مسئول و مدیر مشکل دیگری کردن، احساسِ دونستن صلاح دیگری، دادن مشورت و نظر بدون درخواست طرف مقابل، اینها همه نشان از هم وابستگیه. اینجوری نه حال خودتون خوب می شه نه اون. چه کاریه؟ بعضی افراد نمی خوان مشکلشون حل بشه، بعضی ها مشکلشون رو مشکل نمی دونن، بعضی ها اصلا آگاهی ندارن، این مساله من و شما نیست.

 

 ما نباید زورکی مددکار اجتماعی یه آدم بشیم، نباید نقش مادر، پرستار، مددکار، وکیل، مشاور، دلسوز و.. رو برای کسی ایفا کنیم. ما مادر بچه مون هستیم اگر زایمان کردیم و بچه دار شدیم، پرستار مریض هامون در بیمارستان هستیم اگر مدرک پرستاری داریم، وکیل مدافع موکلمون در دادگاه هستیم اگر تحصیلات حقوق داریم، مددکار کودکان تحت سرپرستیمون در بهزیستی هستیم اگر به عنوان مددکار استخدام شده ایم. ما برای اعضای دیگه خانواده و غریبه ها مددکار، پرستار، وکیل مدافع، حق بگیر، تربیت کن، دکتر تغذیه، مربی ورزش، سخنران انگیزشی، حامی مالی و... نیستیم و نباید باشیم. من درک می کنم که از نظر فرهنگی این کارها برای ما محترمه، اما به همین دلایله که حالمون خوب نیست. کمک در چارچوب منطقی حتما، اما بدهکار بودن و وظیقه حس کردن و فداکردن عمر و جون و زندگی و جوونی و فرصت ازدواج و فرصت ادامه تحصیل و.. خیر!

 

3

 

به نیاز برای تایید گرفتن اشاره کردم، روانشناسها می گن اگر همیشه در حال داوطلب شدن و دادن خدماتی هستی که کسی ازت نمی خواد (حتی مثلا نظر دادن و راهکار پیشنهاد کردن در مطلبی که دو نفر دیگه دارن راجع بهش حرف می زنن) یعنی این خلاء روحی رو داری که برای خوب بودن و داشتن حال خوب، نیاز داری همه اطرافت خوب باشن. این در یک دنیای ایده آل عالیه، اما در دنیای واقعی چون همه مسائل و مشکلاتی دارن، وابستگی تو به اینکه همه خوب باشن تا تو هم خوب باشی، باعث حس بد، حس پوچی، افسردگی و حس بدبختی در تو میشه چون هیچ وقت نیست که همه حالشون خوب باشه. برای همین تو بدو بدو و زورکی می خوای به همه کمک کنی تا حال خودت خوب بشه و این نشانه نداشتن سلامت کامل روحیه. لطفا این رو درک کنید که نوعدوستی، کارهای خیر و انسان دوستی واقعا کار قابل تحسینیه ولی فقط خودتون می دونین که اون خط باریک و حساس بین میزان منطقی و غیر منطقی کجاست. زندگی هر کسی مال خودشه و ما با همه نیت خیرمون مسئول، مدیر، رئیس و تعمیرکار زندگی دیگران نیستیم و نباید باشیم.

 

اگر دوستتون چاقه و بارها رژیم گرفته و نمی تونه ادامه بده و باهاتون درد دل می کنه و نظر می خواد، بهش پیشنهاد بدین، سایت و برنامه و دکتر معرفی کنین، توصیه هایی که به ذهنتون می رسه رو بگین اما نگین بیا هر روز گزارش خورد و خوراکت رو بده به من. این راه به همون بحث و دعوا و حس بد نمی تونم ولم کن اصلا نمی خوام منتهی میشه. اگر دوستتون توی یه رابطه بده و نمی تونه ازش بیرون بیاد قرار نیست شما میانجی بشین و زنگ بزنین به پارتنرش صحبت کنین. اگر خواهرتون پولهاش رو به باد میده، نباید بگین بیا من پولهات رو نگه دارم هر وقت خواستی ولخرجی کنی، نذارم. اگر همسرتون می خواد سیگار رو ترک کنه و نمی تونه، نباید بگی بیا من سیگارهات رو قایم کنم و بهت ندم... شما مددکار و پرستار و لایف کوچ و مربی و معلم اعضای خانواده و دوستهاتون نیستین. باید بذارین افراد مسیر خودشون رو طی کنن. بهشون وقتی ازتون پرسیدن راهنمایی کنین، کمک کنین اما قاطی مسائلشون نشین، توی گود رابطه بیمارگونه شون قرار نگیرین.

 

 این چیزی بود که من در طول پروژه ترجمه ام از اون استاد هلندی ترک اعتیاد یاد گرفتم و خیلی خیلی در مرزبندی روابطم با دیگران به دردم خورد. من پرستارت نیستم، من خواهرتم. من مددکارت نیستم، من زنتم. من وکیلت نیستم، من مادرتم. من مربی ورزشی و دکتر رژیمت نیستم، من دوستتم. من حق بگیر تو نیستم، من فرزندتم. من به تو در حد توانم کمک می کنم و در این راه برای تو از انرژی روحی و روانی «اضافه» ام مایه می ذارم، از پول و وقت «اضافه» ام مایه می ذارم، اما از گنجینه اصلی سلامت روح و روانم و از پولی که برای زندگی و رفاه معقول خودم نیاز دارم و از وقتی که برای رشد و توسعه شخصیت و زندگی خودم نیاز دارم، برای تو خرج نمی کنم. این قساوت نیست، این بی احساسی نیست، این سنگدلی نیست، این خست نیست. این سلامت روانه. من در صورتی می تونم به تو کمک کنم که خودم کامل، خوشحال و لبریز باشم از اونچه حق خودمه. در این صورت با رضایت، اضافه روح و جسمم رو به تو می بخشم.

 

 

7

 

وقتی بچه بودم، یه بار با بابام رفته بودیم باغ وحش. شاید 2-3 سالم بیشتر نبود ولی این داستان اونقدری روی روح و روانم تاثیر گذاشت که هنوز یادمه. بابام برام یه پشمک صورتی خرید و من توی بغل بابام در حال خوردن پشمک بودم که یه بچه فقیر به ما خیره شد و بابام از من خواست پشمکم رو بدم به اون بچه تا بریم یه دونه دیگه برام بخره. من پشمک رو دادم ولی بعد که رفتیم، پشمک تموم شده بود و من فسقلی اونقدری دلم سوخت که تا الان یادم مونده و هر خوراکی که اون روز بابام به جاش برام خرید، من رو خوشحال نکرد. من از بابای عزیز و مهربونم درس بخشندگی و انفاق رو گرفتم که تا امروز هم برام سرلوحه زندگیه و تا می تونم به این و اون چه مادی و چه عاطفی می بخشم. اما از اون حس بد و خاطره دلسوخته خودم هم این درس رو گرفتم که تا خودت سیراب نبودی، نبخش. اگر از بخشیدن به خودباختگی رسیدی، اگر از کمک به دیگری به خلاء درونی رسیدی، اگر با دادن اون چیز مادی یا معنوی به خودت فشار اومد و عذاب کشیدی، نبخش. برای یه بچه سه ساله، پشمک. برای یه دختر سی ساله، موقعیت ادامه تحصیل، ازدواج یا مهاجرت. برای یه زن چهل ساله زندگی آرام و بی دغدغه و.... خیلی چیزها می تونه اون چیز غلطی باشه که به اشتباه فدا می کنی و فکر می کنی ایثارت درست بوده. اونچه مایه ضرر روحی و جسمی به خودته، نبخش.

 

 می دونم که نه گفتن سخته. خیلی وقتها نه نمی گیم که دیگران فکر نکنن آدم بدی هستیم. نمی خوایم خواهر و برادر و پدر و مادر و همسر و بچه ما فکر کنن ما خودخواهیم، ما خسیسیم، ما بدجنسیم. اما خوبه این رو بدونیم که آدمی که واقعا سلامت روان داشته باشه، خودش هم می دونه که ما حق داریم زندگی خودمون رو داشته باشیم و گاهی نه بگیم. و آدمی که به خاطر نه گفتن ما رو کمتر دوست داشته باشه، کمتر تایید کنه، بهمون کمتر احترام بذاره، از دستمون ناراحت بشه، نیش و کنایه بزنه، قهر کنه، دعوا کنه یا قطع ارتباط کنه، مشکل روحی و خلاء عاطفی داره و اصلا بودنش در زندگی ما اشتباهه. ما قرار نیست و نمی تونیم دیگران رو مجددا تربیت کنیم ولی می تونیم و باید بتونیم خطوط قرمز خودمون رو با وضوح دور و بر خودمون بکشیم. اولش سخته و خطوط رو با دست لرزون می کشیم ولی هر بار که در جای درست نه بگیم و اولویت رو خودمون قرار بدیم خواهیم دید که اونقدر حس خوب بیشتر می شه که دفعه بعد ماژیک رو محکم تر می گیریم دستمون و یه خط قرمز محکم تر وقطور تر می کشیم. اون موقع است که وقتی روزی خواستیم خودمون پامون رو از محدوده خط قرمز بیرون بذاریم و به کسی چیزی ببخشیم، کمکی بکنیم و سرویسی بدیم، اون خدمت و سرویس تبدیل میشه به لطف، و نه وظیفه. حس دیگران تبدیل می شه به قدردانی و تشکر، نه طلبکاری و توقع بیجا. آگاهی قدم اول مبارزه با هم وابستگی و کلید بازکردن قفل عاطفیه که دست و پای روح ما رو بسته.

 

8

 

نظر و تجربه تون رو برامون بنویسید.

 

 

 

اطلاعات تکميلي

  • ثبت نظر جدید در این پست فعال است؟: بله
خواندن 1230 دفعه

کاربر گرامی، برای ثبت پرسش یا نظر لطفا در سایت ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

دیدگاه‌ها  

0 #13 rose 1398-02-01 17:41
سلام. ممنون از مطلب جالب و جدیدی که باهامون به اشتراک گذاشتی.
اون قسمت تایید گرفتن از تک تک مهمونا و کدبانوی کل فامیل رو انگار برای من گفتی!
تازه من یک قدم ازین هم جلوترم! حتی وقتی دیگران تایید میکنند هم بازم تو دلم میگم نکنه دارن تعارف میکنند و واقعا نظرشون این نباشه!
یا استادم میگه پایان نامه ات خیلی عالی بوده و در حد تز دکتراست، میگم نه! خیلی اشکال داره، خودم میدونم.
که البته جدای از هم وابستگی، ناشی از کمبود اعتماد به نفس اینجانب میباشد.
+2 #12 نهال 1398-01-30 16:31
من راستش هم دو سمت قضیه بودم؛
پدرم مرد سخت‌گیر و زودجوشی هست. از بچگی به زور مشکلات من رو حل می‌کرد و تو مسائل شخصی‌م دخالت می‌کرد. کار به پنهان‌کاری کشیده‌بود تا دست از سرم برداره. تنها نکته مثبت این رفتار پدرم این بود که جسارت و نه‌گفتن کم‌کم در من رشد کرد. الان با این‌که ۲۵ سالم هست گاهی به خودش اجازه می‌ده در مورد تصمیم‌هام اظهار نظر کنه، من هم محترمانه می‌گم مثلا خودم در مورد درآمد خودم تصمیم می‌گیرم.

و در سمت مقابل گاهی ناخودآگاه می‌بینم دارم از مادرم در مقابل رفتارهای پدرم دفاع می‌کنم. به این خاطر که متاسفانه مادرم از بچگی به جای صحبت کردن با پدرم، حرف‌هاش رو به من می‌زد و این باعث شد نقش مادر و دختر عوض بشه بعضی‌جاها. الان تا میاد پشت سر پدرم از رفتارش گلایه کنه و خودش رو مظلوم نشون بده سریع حرفش رو قطع می‌کنم و می‌گم به من نگو، حرف‌هات رو با خودش حرف بزن.
0 #11 ~مریم~ 1398-01-28 20:42
مثل همیشه عالی نوشتی نگاراجون. برام جالب بود که چند تا از دوستان هم تجربه شون با مامانشون شبیه شما بود. چون برای من عجیبه. شاید بخاطر اینکه مامان من دقیقا برعکسه! ل
اصلاااااا سخت نمیگیره و اتفاقا از ما تایید میخواد. ک
منم مثل همه از تعریف خوشحال میشم ولی راستش تایید گرفتن از وسی برام مهم نیست. نقطه ی مقابلش، بنظرم گاهی یکمی خودخواهم و به خودم بیشتر از همه چیز و همه کس اهمیت میدم.
+3 #10 مریم 1398-01-28 12:41
جالبه که من بدون اینکه مفهوم هم وابستگی رو بدونم مدت ها فکر میکردم به اینکه چند سالی که رابطه ام با خواهر کوچیکترم خیلی بد شده بود بخاطر این بوده که من خیلی دوست داشتم‌راهنماش باشم تو همه چیز یا اینکه چرا با وجود بالغ بودن هنوزهم مثل بچگیام منتظرم ببینم مامانم از من تعریف میکنه یانه،وتقریبا تونستم به خودم بقبولونم که خواهرم حق داره خودش راه زندگیشو انتخاب کنه و حق داره اشتباه کنه اصلا، یا من دیگه نباید منتظر تاییدمادرم باشم چون خیلی وقته که فهمیدم اون یه آدم همه چی دون نیست و اصلاهیچکس نمیتونه عقل کل باشه،امروز که مطلب شمارو خوندم دیگه کامل متوجه شدم، نگارا جون امیدوارم اونقدر سرتون شلوغ نشه که دیگه برامون ننویسید ❤
+3 #9 Roshana 1398-01-26 15:24
نیاز به کنترل کردن در زمان برخورد با شرایط خیلی ناگوار،احساسات انباشته شده، افسردگی و بیماری‌های بدنی وابسته به استرس.
من همه ی اینارو داشتم و بیماریم هم به خاطر همین بود که حاضر به پذیرش یه واقعیت بد نبودم و همه ش فکر می کردم با پافشاری من چیزی عوض میشه.مدت خییییلی طولانی طول کشید تا فهمیدم باید ترک کنم اون رابطه رو.که با هر روز فرستادن پست هایی راجع به لاغری و شادی و پول و هر چیزی که من فکر می کردم تو زندگیش باید باشه،نه تنها چیزی درست نمیشه که حتی از من زده هم میشه و خودم رابطه مو خراب میکنم.ولی درآخر همه چیز رو پذیرفتم و خارج شدم از اون رابطه که به خاطر انکار خودم زهر شده بود بهم.
هنوزم اگه تو خونه کاری انجام میدم به خاطر اینه که مامانم بهم آفرین بگه و چقدر نگارا تجربه ت با مامانت شبیه به منه.تو بچگی اون قدر از من پرفکت بودن خواسته که الان کمالگرا هستم و تاییدش رو میخوام.
چقدر خوب که تجربه ت رو گفتی.:*
+4 #8 زهرا 1398-01-26 03:15
سلام نگارای عزیز
چه موضوع جالبی رو نوشتی، چیزی که اکثرمون مبتلا بهش هستیم.
نکته اصلی تو تشخیص این که کمکمون به جا هست یا نه، اون حسیه که پایان کار نصیبمون میشه. گاهی یه کاریو انجام میدیم برا کسی و تو دلمون حس عمله بودن بهمون دست میده. اما گاهی کاری انجام میدیم و لبخند رضایت باهامونه. شادی درونی نصیبمون میشه.
توی قرآن، آیه ۲۹ سوره اسرا خدا میگه "هرگز خسیس نباش و انفاق رو ترک نکن و اونقد هم برای بخشش دستتو باز نکن که بعدا مورد سرزنش قرار بگیری و از کارِت بمونی" خیلی جالبه. حالا اینجا اشاره به مسئله پالی هست اما میشه به موضوعات دیگه تعمیمش داد.
و نگارا، من با خوندن متنت بابای عزیزم اومد تو ذهنم که الان با اینکه داره پا به سن میذاره، از استراحت و آرامش خودش و گاهی ماها میزنه برای حل مشکلات دیگران. این حد از خود گذشتگی فقط خودشو نابود میکنه.......
خیلی دوست دارم یاد بگیریم برای دیگران زندگی نکنیم. از همه لحاظ
+3 #7 مارال 1398-01-25 13:13
من کاملا از اون ور بوم افتادم،ساده ترین کاری از دستم بربیاد و کسی ازم بخواد یا انجام نمیدم و یا با اکراه انجام میدم.اصلا نمیدونم چطور آدمی هستم، یه آدم نامهربون،من باید چیکار کنم؟
#21463 Negara 2019-04-15 11:03:01
قدم اول همیشه آگاهیه.

+1 #6 negar 1398-01-25 11:21
اینکه موقع خوندنه این مطلب بغض گلومو گرفته یعنی من یک هم وابسته هستم.
من میدونم که باید به مامانم احترام بذارم اما انقدر مقدسش کردم که تا تاییدشو نگیرم کاری انجام نمیدم.
0 #5 maryam 1398-01-24 14:05
وای نگاراجون.من پرم ازین حس.سالهاس :sad:
+5 #4 فاطمه 1398-01-23 19:59
وای خدا.جز یکی دو بخش من تمام این خصوصیات رو داشتم.از نیاز وحشتناک به تایید گرفتن از مامانم تا دادن مشورت و راه حل های دلسوزانه به اطرافیانی که حتی ازم مشورت نخواسته بودن.چون رتبه کنکورم خوب بود راه به راه مشاوره مفتی داوطلبانه میدادم. بعد از ازدواج تو بیشتر مسائل منتظر تایید مامان بودم. یه بار همسرم پیشنهاد کرد که نقل مکان کنیم یه شهر دیگه من اول کلی با همسرم مخالفت کردم ولی فردای اون روز که مامانم گفت خیلی خوبه که برید تا دیدم مامانم داره تایید میکنه سریع نظرم عوض شد و به همسرم گفتم من نظرم رو پس میگیرم بریم! همسرم گفت احیانا این تغییر 180 درجه ای به خاطر مامانت نیست که؟! منو میگی انگار یه پارچ اب یخ ریختن روم. واقعا فکر نمیکردم همسرمم متوجه این تاثیر پذیری زیاد و نیازی که به تایید و تحسین از مامانم دارم رو متوجه شده باشه. اونجا بود که تصمیم گرفتم برای ارامش درونی خودمم که شده خودم رو اصلاح کنم انقدر دایه دلسوزتر از مادر برای اطرافیان نباشم. برای خودم زندگی کنم نه مامانم و مهم تر از همه اینکه رضایت درونی و سلامت روانم برام اولویت باشه البته هنوز اول مسیرم و خیلی راه دارم :)
+8 #3 Niloufar 1398-01-23 17:57
خیلی مطلب جالبی بود. منم با اجازه دوستان یک تجربه خودمو میگم. همکاری داشتم (آقا بود) که با خودش و همسرش دوستی نزدیکی داشتم. با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. چند سال بعد ایشون رییس من شد. کماکان دوستیمون رو داشتیم. بعد از مدتی خانمشون به مرد دیگری علاقه پیدا کرد. تو عالم دوستی رییس با من هر روز درد دل می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که شبها تا ساعت‌های دیروقت من باید پشت تلفن دلداریش میدادم. به نظر خودم هم کار خوبی میکردم. چند وقت بعد ایشون سر کار از خانم متاهلی خوشش آمد. من هر شب نصیحتش میکردم که این کار خوب نیست. بالاخره بعد چند وقت با هم رابطه شروع کردند. من مجبور بودم خودم رو به اون راه بزنم که از چیزی خبر ندارم. رییس کماکان همه چیز رو برای من تعریف می‌کرد. وضع عجیبی بود. بالاخره خانم شوهرش رو ترک کرد و با رییس ما شروع به زندگی کرد، بعد هم بچه دار شدند. رییس یا در واقع دوست سابق من بکلی رفتارش با من عوض شد و بنای بد اخلاقی و دیکتاتور بازی را در آورد. در خاتمه از شرکت ما رفت و روابط دوستی ما بهم خورد. من هرگز نباید از حرکت اول قاطی این داستان و کمک بیخودی میشدم.
+12 #2 شیدا 1398-01-22 23:55
خیلی عالی بود من وقتی یه چیز گرون می خرم یا با همسرم میریم یه رستوران خوب همیشه به این فکر می کنم که ایا مامان و خواهرم می تونه از این چیز گرون بخره یا کاش تو این رستوران بودن خلاصه با این فکرا حال خوبم به عذاب وجدان تبدیل می شه
+9 #1 neda 1398-01-22 21:53
مطلب عالی و خیلی عمیقی بود حس میکنم بارها باید بخونمش تا بهتر بفهمم اصل مطلبو...یه کم گیجم کرد که چه کمک هایی رو از این به بعد انتظار داشته باشم از آدمای اطرافم مثلا از پارتنرم یا خودم چه کمک هایی به بقیه کنم یه کم باید خودمو تحلیل کنم ببرم زیر ذره بین که اون حس سنگ دلی و نامردی اینجور حس ها هم سراغم نیاد...مرسی مرسی که هستیییی

forum banner mobile